همین بام تهران که الان شماها میاید زمان ماهم بود.
یادمه دوره نامزد بازی یک دفعه با مادر بزرگت اومدیم. اون زمان اینجوری نبود که ماشین رو باشه. شب که میشد سگ و شاغال پاره ات میکردند.
اومدیم و از یه یارو - بهش میگفتن کاظم خری - خر کرایه کردیم. حالا این کاظم خری یه خر سفید داره دل مادر بزرگتو برده ! میگه الا و بلا اینو سوار شیم. از اون طرف خر سفیده مال بچه کاظمه، میگه نه. شما میخواین دو ترک بشینین خر خراب میشه. پدرت خوب، مادرت خوب. آخر دو شاهی دادیم راضی شد. حالا خر لنگ اسبی اون زمان میخواستی بخری فوقش بود سه شاهی. اما همون اش هم هر کسی سوار نمیشد. بعضیا که وضعشون بهتر بود شب عروسی یه خر کرایه میکردند « رو خر کنون» میگرفتن. یعنی که عروس رو سوار خر میکردند، وایمیساد روی خر و دست میزدن و پیاده میشد. همین، برای مسافرت و اینا خیلی کم بودند که خر سوار شن، اکثرا نوبتی سوار هم میشدند.
خلاصه خرو سوار شدیم و رفتیم تا دریاچه، یه دریاچه خوبی داشت اینجا، الان دیگه با این دود و آلودگی نمونده. نشستیم نون پنیر سبزی خوردیم و خواستیم بیایم پایین. حالا من میخوام کشتی درست کنم، مادربزرگت میگه نه، با همین خر بریم. راه افتادیم دیگه، با همون خر. جاده که باریک بود، این خرم به قول شماها چل زده بود از بیخ دره می اومد. مادربزرگت ترسیده، هی منو میگیره ! من میگم نگیر زن، ما که هنوز به هم محرم نیستیم. هی باز میگیره، دستش رو پس زدم، افتاد. خدابیامرز تا رسید ته دره یه چیزایی هم گفت، نفهمیدم.
بعدش هم که بقیه مادربزرگات بودند. ایشالا یه دفعه دیگه سر فرصت برات تعریف میکنم.



April 30, 2008 10:56 PM