برای گروه سنی ج

*
زمانهای خیلی قدیم، خیلی سال پیش ... دوره نوجوونی ما دیگه، حساب کن. ماشالا مدرسه رفتی و الان دیگه برا خودت باسوادی.
اون دوره ها اینطور نبود که دزدی بد باشه.
اینا بعدا در اومد.
اون زمان اصلا رسم بود، بچه ی کوچکتر خانواده باید دزد می شد. دیگه یه چیزی بود برا خودش ... مادر پدر چشم امیدشون به اون بچه بود. مجلسی می شد، دورهمی می شد، حرف که می زدند، از دزدی بچه می گفتند: ماشالا بچه ام دزده، سارقه یا قاتل بود دیگه خیلی به اصطلاح افتخار می کردند.
خلاصه یه روز همین موقعهای سال بود. وسط دهه فجر بود یا اون ورش درست یادم نمیاد. دیگه به این سن که می رسی تاریخ و اینا درست یادت نمی مونه. یه روز از مکتب خونه برگشته بودم. دست و صورتم رو شستم، اومدم برم تو مطبخ که ناخنکی به غذا بزنم آقام صدام کرد.
نشسته بود زیر کرسی، ذره بینش دستش بود، داشت چیزی می خوند. خدابیامرز حرف که می زد سرش رو هم بلند نمی کرد.

گفت : آقاجان شما الان چند سالته ؟

گفتم : 17 سال مثلا. همون سنی که اون موقع داشتم. تو این سن دیگه تاریخ و اینا درست یادت نمی مونه.

گفت : خب. شما الان راجع به دزدی کاری کردی ؟ شروع کردی ؟ بلدی ؟

گفتم راستش آقا جان جوهر و دوات و اتود و از این جور چیزها توی مدرسه دزدیدم، اما اونجور که خیلی اوسا باشم نه.

گفت : ها ! همین که شروع کردی خوبه آقاجان. تصمیمت چیه ؟ چه جور دزدی می خوای بشی ؟ دیگه تو این سن باید آسه آسه انتخاب رشته کنیا. حواست که هست ؟

گفتم : بله آقاجان، چشم آقا جان.

گفت : نه ! نشد. این چشم آقاجان، از اون چشم ها که محکم باشه، خیال آدمو تخت کنه نبود. بگو ببینم خودت چی دوست داری ؟ یه رشته ای برو که هم با علایقت جور در بیاد هم اینکه پس فردا پیش سر و همسر سر افکنده نباشی. بگی من برا خودم مثلا طلا می دزدم یا فرش می دزدم یا هر چی که دوست داری. من هیچ وقت به بچه هام تحکم نمی کنم که این رشته رو نرو اون رشته رو برو.

گفتم : آقاجان، من الان درست نمی دونم چه رشته ای رو دوست دارم. اما گاهی که با بچه ها لب جو می نشینیم دوست دارم پاهام رو توی آب جو کنم.

گفت : ها ! همینه پسر جان. شما برو دزد دریایی بشو. هم رشته جدیدیه، هم اسم و رسمش بد نیست. همین خوبه. برو ببینم چی کار می کنی.

با خودم یه سبک سنگین کردم و دیدم آره، دوست دارم. تصمیم گرفتم برم دزد دریایی بشم. گفتم بله آقاجان دوست دارم.

گفت: خب، پس همین الان جلدی میری بندر. پیش میرز محمود دست تو چشم. نشونش هم سر راسته. از هر کی بپرسی میدونه. یکی از دستاش که چنگکه، توی یکی از چشمهاش گیر کرده. سلام می کنی، سلام می رسونی. نشناخت میگی نشون به اون نشون که باباش بابامو تو خزینه سر برید. می شناسه. میگی میرز محمود خان من می خوام دزد بشم. اون خودش راه و چاه رو نشونت میده. وایمیسی کنار دستش شاگردی. تا 4 تا کشتی لخت نکردی خونه نمیای.


از ننه و آبجی ها و داداشا خداحافظی کردم. آقا جان نبود اما. کمی بعد از طویله اومد، طناب دستش. گاو رو هی می کنه. گفت پسر جان. توی دزدای دریایی رسمه. به مدارج بالا که می رسند، میمونی، طوطی ای، کلاغی چیزی برای خودشون نگه می دارن. شاید تا اون موقع من زنده نباشم. این کادو فارغ التحصیلی شماست. سر تا پاش هم برکته. از اون جک و جونورها خیلی بهتره. بگیر با خودت ببر.

*

زن میرز محمود طفلک خیلی تو کشتی زحمت می کشید. صبح به صبح می دوشیدش. 11 تا بچه داشت که همون جا تر و خشکشون می کرد. حالا از اون روزی که برات گفتم 6-7 سالی گذشته. کاسبی کساد بود دیگه. این رشته تازه در اومده بود، هنوز جا نیفتاده بود. کلتا تو دریای شمال 2 تا کشتی بود. یکی ما، یکی دیگه حاج اکبر هندونه فروش خریده بود. صبح به صبح هندونه هاش رو از میدون می اورد، بار کشتی می کرد. یه 20 قدم جلوتر میریخت تو دریا. خنک شه. دریا هم که اون موقع اینقدرا نبود. ما دنده عقب می گرفتیم هندونه ها خراب نشه.
نه اینکه حمله نکنیم اصلا. چرا. حمله هم می کردیم. یکی دو دفعه ای 2-3 تا هندونه ای هم گرفتیم. چه هندونه هایی بود. الان هندونه نیست که. سرخ، رنگ این لنگ. عطر داشت، یکیش رو که پاره می کردی توی ساحل برات دست تکون می دادن. تا اونجا می رفت یعنی.
میرز محمود، خدابیامرزتش. حق اوسایی گردن ما داشت. رو حرفش نه نمی اوردیم. دختر وسطیش رو برای ما در نظر گرفته بود. الان گفتم هندونه یادم افتاد. یه شب تابستون. رو عرشه تخت زده بودیم. جای شما خالی هندونه می خوردیم. بهم گفت.
حالا نگو دختره خودش خاطر کس دیگه رو می خواد.
شب زیر پشه بند بودم، دیدم صدا میاد. نگاه کردم دیدم دختره اومده. وایساده اون لب، می خواد خودش رو پرت کنه.
چی کار کنم، چی کار نکنم. گفتم میرم دیگه، باید نجات داد.
تا پیرژامه ام رو عوض کنم، افتاد. یه ذره داد و بیداد هم کردم، کسی نفهمید. منم دیگه پیرژامم رو پام کردم و خوابیدم. بنده ی خدا.
سرت رو درد نیارم. اون طفلی هم اینطوری شد. من دیگه نتونستم اونجا بمونم.
بعدها خبر دار شدم که میرز محمود خیلی ناراحتی می کرده. اومده اشکش رو پاک کنه دستش گیر کرده توی اون یکی چشمش.
بعدش هم که بقیه مادربزرگ هات بودن. ایشالا بعدا سر فرصت برات تعریف می کنم.









April 17, 2008 04:55 PM


       
Untitled Document