داستان یک بی‌پدر (قسمت اول)

پسری بود که با پدر و مادرش زندگی می‌کرد. پدرش در منزل روبدوشامبر می‌پوشید و روزنامه می‌خواند، آنها خیلی ثروتمند بودند.

روزی مادرش که روسری‌اش را مدل اوستا اسفندیار نقاش می‌بست و خیلی باکلاس می‌نمود، همین طور که خودش را با بادبزن باد می‌زد و قهوه‌ی هر کسی را در فنجان مجزای خودش می‌ریخت، گفت: پسرم امشب می‌رویم تا "رزمشنگ" فامیل آدم حسابی‌مان را برایت خواستگاری کنیم تا ثروتمان هم بیشترتر شود و یک پنکه بخریم، آرتروز دست گرفتم.

پسر گفت: نه مادر! درست است که من نیز پسر ثروتمندی هستم و خود به خود کمی عوضی می‌نمایم اما دل در گرو دیگری دارم.

مادرش گفت: باریکلا باریکلا، چه غلطها. چه کسی هست حالا این تحفه؟

پسر گفت: روزی از روزها من در حال برگشتن از کارخانه بودم که نزدیک بود به او تصادف کنم با ماشین، اما فقط شله زردهایش ریخت. به من گفت: حمال آشغال عوضی! کثافت! حیوون! حیوون! مادر باید او را ببینی. اصلا مانند دختران دیگر نیست.

مادر گفت: پس لابد برای همین مدتی است به حمام نمی‌روی؟

پسر گفت: بله مادر. ما با هم خیلی درس خواندیم و من انسان بهتری شده‌ام، دیگر حمام نمی‌روم و مبارزه هم می‌کنم، البته الان چیز خاصی برای مبارزه نیست.

مادر گفت: ای خاک بر سرت! لیاقت تو همین گدا گشنه‌های آلوده می‌باشد، "ثروتمند" بیا ببین پسرت چه می‌گوید.

پدر با روبدوشامبر قرمزش از پله‌ها پایین آمد و گفت: پسرم می‌خواهم رازی را به تو بگویم. تو پسر واقعی ما نیستی.

پسر گفت: چطور ممکن است؟ چطور ممکن است؟ مادر به پسرت بگو که پدرش دروغ می‌گوید.

مادر گفت: نه پسرم. راست می‌گوید... ناراحت شدی، نه؟ آخر این چه حرفی بود که زدی مرد؟

پدر گفت: من فکر کردم موقع‌اش شده است، موقع‌اش نشده است؟ پس برای چه مرا صدا کردی؟

پسر گفت: چطور ممکن است؟

پدر در حالی که با چوب سیگار سیگار می‌کشید به طبقه بالا بازگشت.

پسر دور خودش می‌چرخید، مدام دستهایش را در موهایش می‌کرد و می‌گفت: چطور ممکن است.

مادر سابقش گریه کنان گفت: پسرم تو رو خدا بس کن، خودت را از بین ‌بری. وقتی ناراحت می‌شوی چقدر خوشتیپ می‌شوی.

پسر گفت: مادر جان! نکبت! به من نگو پسرم! به من نگو پسرم! آخر چطور ممکن است؟ همه این سالها؟

به سرعت به اتاقش در طبقه بالا رفت و لباسهایش را تند تند در ساکی که از قبل به همین منظور آماده بود چماله کرد.

پدرش که اکنون دم در ایستاده بود رو به او کرد و گفت: پسرم می‌بینم که داری وسایلت را جمع می‌کنی.

پسر گفت: پدر چطور ممکن است؟

پدر او را در آغوش گرفت بعد شانه‌هایش را گرفت و گفت: قوی باش. چیزهای رازتری هم هست که بعدا آنها را نیز به تو می‌گویم. حالا برو و خودت را پیدا کن.

پسر سرش را تکان داد و زیپ ساکش را بست.

پدر گفت: پسرم آن خمیر ریش من را هم بگذار بیرون.. و رفت تا مابقی روزنامه‌اش را بخواند.

پسر با ساکش در دست از پله‌ها پایین آمد. مادر نبود، فقط صدای گریه‌اش می‌آمد. پسر جلو رفت و نگاهش کرد.

مادر سرش را بلند کرد و گفت: می‌روی؟

پسر گفت بله مادر.. و با علاقه به دیوار دست کشید.

مادر گفت: خدا به همراهت، آشغال‌ها را هم بگذار دم در... سوویچ را نبری مادر.

پسر لبخند زد، سرش را تکان داد و از در بیرون آمد. یک تاکسی گرفت و آدرس خانه دائی‌اش را داد.

ادامه دارد...






محشر و فوق العادع نبوغ آمیز بود. کی پخش می شه ایشالله؟



ما بی‌صبرانه منتظر ادامه می‌مونیم.



عالی بود آقا.
















March 25, 2008 10:44 AM