داستان یک بیپدر (قسمت دوم)
راننده مرد میان سالی بود. سر کسی آن طرف موبایلش داد میزد: این بی پدر و مادر رو تو به من معرفی کردی. آدم که پدر و مادر داشته باشه که این کارها رو نمیکنه.. و رو کرد به پسر که تایید او را هم بگیرد.
پسر گفت: نگه دارید من پیاده میشم.
راننده کناری نگه داشت و گفت: آقا به اون گفتیم بیپدر شما چرا ناراحت شدین؟
پسر گفت بس کن دیگه مردک! و پیاده شد.
راننده همین طور که میرفت داد زد: خداحافظ بیپدر.
پسر پیاده رفت و رفت تا رسید به خانهی دائیاش.. در زد، دائیاش در را باز کرد. نگاهی به پسر و ساکی که همراهش بود کرد و گفت: همانطور که میدانی من زنم خیلی وقت پیش مرده لذا آدم فهمیدهای هستم، حدس میزنم که میخواهی اینجا بمانی. بیا تو پسر، بیا تو.
پسر بیپدر تو آمد و در را پشت سرش بست.
دائی فهمیدهاش گفت: سر راه دو تا چای لیوانی برای جفتمان بریز. ظرفها را بشور، آشپرخانه را هم تی بکش.
پسر همه این کارها را انجام داد و با دو لیوان چای داخل اتاق آمد.
فهمیده همین طور که داشت چیز مینوشت گفت: خب.. تعریف کن ببینم چی شده.. کشتیهایت غرق شده؟ ...البته من خودم میدانم.. من همه چیز را میدانم.. کتاب هم خواندهام.
پسر گفت: من کیام دائی؟ من کیام؟
فهمیده گفت: فکر میکنم الان دیگر بدانی که من دائی تو نیستم.
در تمام این سالها... وقتی به من میگفتی دائی، دلم میخواست فریاد بزنم ... داد بزنم ... با پشت دست توی دهانت بزنم و واقعیت را برایت بگویم.
بیپدر گفت: آخر چطور ممکن است دائی؟ چطور ممکن است دائی؟
فهمیده گفت: مثل اینکه نمیفهمی.
لباسهایت را بپوش، به جایی میرویم که جواب همه سوالهایت آنجاست.
پسر گفت لباسهایم تنم هست. من حتی توی تخت هم لباسهایم تنم هست، مادر سابقم هم همین بود. شاید برای همین اینجا همه اجاقشان کور است.
جایی که جواب همه سوالها آنجا بود خانهای بود در یک محله قدیمی، با یک در چوبی.
فهمیده در زد، صدای پای پیری شروع به نزدیک آمدن کرد. مدتی گذشت تا پیرزنی در باز کرد.
پسر جلوی پیرزن زانو زد و گوشهی چادرش را که به کمر بسته بود در دست گرفت: چرا؟ ..مادر چرا؟ .. چرا؟ .. چقدر بو میدی.. چقدر بو میدی.. من هم بو میدم.. و زیر بغلش را بالا گرفت: بو کن.. مادر بو کن.. منم بچهات.
پیرزن چادرش از دست پسر کشید و گفت: من ننهات نیستم مادر. انقدر این گِن لاغری معجزه آسای منو دماغی نکن. .ولم کن! من ننت نیستم! خدایا به کی پناه ببرم؟ .. کجا فرار کنم؟ .. من پیرزن رو انقدر اذیت نکنید.. هر کور و کچل سرراهی پا میشه میاد اینجا ننه باباش رو از من میخواد.. موش مرده من که میدونم تو این بچه رو ور داشتی اوردی اینجا، حالا واستادی اونجا ژست فوکولیهای با تربیت گرفتی.. مردهشور ترکیبت رو ببرن.
فهمیده گفت: چی کار میکنی بیپدر! کی گفت این مادر توه؟ .. ولش کن... مادر ببخشید، غلط کرد. نفهمی کرد.. نمیفهمه، چی کار کنم .. شما ببخشش. بگذار بیاییم تو.
به هر زحمتی بود پیرزن راضی شد، کنار رفت و بیپدر و دائی سابقش به دنبالش راه افتادند.
ادامه دارد...





eee baghiasho mikham
منتظر قسمت سوم هستیم
سلام
ببینم من چه گناهی کردم....
آخه مگه تقصیر منه؟!!
که سرعت خوندن من اینقدر بالا است که داستانت تو 30 ثانیه خوانده میشه.
نمیشه کمی تو هم سرعت نگارشتو بالا ببری؟